و همه چيز موجود شد.
جبران خليل جبران
چيزهاي بسيار بزرگ را ، تنها مي توان از دور ديد ؛
· هيچ كس نمي تواند به تنهايي از زيبايي كه درك مي كند ، لذت ببرد ؛
· خيال حقيقت مطلق را مي بيند ، جايي را كه گذشته ، اكنون و آينده ، به هم مي رسند ؛
· اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند ، بيشتر از هميشه نفرت انگيز مي شوند ؛
· انسان بايد جنگيدن براي نيت ها و رويا هاي خود را بياموزد ؛
· هرچيز شكست ناپذيري ، قدرت تخريب خويش را دارد ؛
· ما قطعا عظيم تر از آنيم كه مي انديشيم ؛
· در زندگي لحظه هايي هست ، كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد ؛
· زندگي همواره بيشتر از آني به ما مي بخشد ، كه خود را سزاوارش مي دانيم ؛
· شور يك گياه در وسط زمستان ، از تابستان گذشته نمي آيد ، از بهاري مي آيد كه فرا مي رسد ،
گياه به روزهايي كه رفته نمي انديشد ، به روزهايي مي انديشد كه مي آيد ؛
· آگاهي زندگي با بال است ؛
· سالها بايد بر انسان بگذرد ، تا دريابد تنهاست ؛
· از ياد مي بريم كه نگريستن به دشتها ، بيش تر از هر چيز ديگري ، براي درك خداوند كافي است ؛
· ما در همه هستيم و همه در مايند ، شاعر و جاني در قبل هر انساني مي زيند ؛
· توان زندگي به چگونگي نگريستن ما به به زندگي بستگي دارد ؛
· ملكوت خداوند در درون ماست ؛
· نمي توان به هبچ كس خلوص يك بدن رت را آموخت ، مردمان خود بايد آن را كشف كنند ؛
· هرگز نمي توانيم فراموش كنيم ، انسانها همواره از هم جدا هستند ؛
· نگريست به عظمت ديگران را بياموز ، و عظمت خود را نيز بنگر ؛
· دو چيز را نبايد هرگز از ياد برد ، بردباري بدان معنا كه بگذاريم رخدادها مسير خود را در پي گيرند و وفاداري به آنچه در آرزويش هستيم ؛
· تنها مي توانيم چيزي را بگيريم كه مي دهيم ؛
· درد مي تواند آفريننده باشد ؛
-هربار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند، در حقیقت چهار آوا هستند که سخن می گویند.دو تا از آنها مرئی هستند ؛ رابطه ای متفاوت از دو آوایی دارند که نامرئی هستند.شاید دو آوای مرئی، مشغول بحثی خشونت بار در زمینه مسائل مادی باشند، اما روح آنها در صلح هستند و آرزو دارند به یکدیگر نزدیک شوند.
كوچه
بيتو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همهتن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانهي جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهي ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد: تو به من گفتي:
ـ «از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينهي عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، كه دلت بادگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
بازگفتم كه: «تو صيادي و من آهوي دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالهي تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بيتو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
شنيدم که ببر وقتی جفتش ميميره تا آخر عمر منزوی ميشه ...
قو بعد از مرگ جفتش تو ناراحتی و تنهايی ميميره ...
حاج آقای ما فکر کنم با خروس محله مون کل انداخته سه تا زن عقدی داری تعداد صيغه هاش هم از دستش در رفته ...
***********************
ارشمیدس یک نقطه اتکا می خواست تا کره زمین رو تکون بده٬
ولی من فقط یکی میخوام دلیل زنده بودنم ...
***********************
باي خاطر عشق به من بگو آن شعله چه نام دارد که در دلم زبهنه ميکشد نيرويم را مي بلعد و اراده ام را زايل ميکند.
*********************
فقط عشق آدم کور است که نه زيبايي را درک مي کند نه زشتي را.
***********************
عشق، وقتي دچار غم غربت باشد، از حساب زمان و هياهوي آن ملول مي گردد.
***********************
عشق ميز باني مهربان است. گر چه براي ميهمان ناخوانده، خانه ي عشق سراب است و ما يه ي خنده.
************************
عشق از ژرفاي خو يش آگاه نمي شود مگر در لحظه ي جدايي.
عشق واژهاي است از جنس نور که با دستي از جنس نور، بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود.
ازدواج يا مرگ است يا زندگي چيزي در ميان و ميانه وجود ندارد.
**************************
اگر ميخواهيد زني را بفهميد، گاه خنديدن به دهانش بنگريد؛ اما براي ارزيابي يک مرد، سفيدي چشمانش را هنگام خشم ببينيد.
************************
هر مردي دو زن را دوست دارد، يکي زاييده ي خيال اوست و ديگري هنوز به دنيا نيامده.
************************
تنها يک بار از سخن باز ماندم . وقتي مردي از من پرسيد:شما کيستيد؟
**************************
دشمنم به من گفت: دشمن خويش را دوست بدار.من اطاعت کردم وبر خود عاشق شدم.
دوباره برگشتم .
دو باره الیک
کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .
آلبركامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود .
كارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .
ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .
مارو اكلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .
باسيل اس.والش : اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟
فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .
مارك تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم .
اسمايلز : هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست .
ناپلئون هيل : كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند .
استون : انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .
آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .
اريك باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .
هرشل : يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم .
زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .
كلمنت استون : شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد .
ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .
فرانسيس بيكن : يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند .
استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .
حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن .
ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .
ماكسيم گوركي : دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است .
ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .
كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مجید |
هو
نیچه دیوانه است! آنجا که میگوید: حقیقت، ارادة معطوف به قدرت است. حقیقت، آنچیزی است که انسانها بنا به خواست قدرتشان تأویل میکنند و بعد میپرستندش. چون خواستها گوناگون و تأویلها بسیار است، حقیقتها هم فراوانند و پس حقیقتی وجود ندارد. ارزش جهان به تأویلهای ماست و پس جهان نه معنایی دارد و نه ارزشی...
گفته بودم؛ نیچه دیوانه است و حتی حقیقت - آن حقیقتی که ادعا میکند وجود ندارد - راهش از جنون میگذرد. به نظرم.
********************************************************
نیچه زیربنای همهی رفتارهای بشری را دیده است. اخلاق مسیحی را نتیجهی ناتوانی و حقارت انسان برشمرده است. نیچه در نگاه فرودستان مجنون است اما از نگاه والاتباران مرد برتر است.
**********************************************************
نیچه از مرگ خدای می گو ید ومنظورش مرگ خدای حاکم بر ذهن هر انسان است.
نیچه از مرگ اخلاق می گویدو منظورش مرگ اخلاقی است که ریشه ی همه
تضاد های درونی ( بشر در خود گرفتار) است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط مجید |
5 قطعه کوتاه از کتاب "دیوانه" نوشته جبران خلیل جبران
1- زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت" ای دوست، پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آنکه او به معبد رود آن را بدوزم. یک سوزن به من نمی دهی؟آن مرد سوزنی به آن زن نداد، ولی نطق غرایی درباره دادن و گرفتن برای او کرد تا پیش از رفتن پسرش به معبد برای او نقل کند.
2- یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."
3- دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند. یکی فریاد می زد که "این گناه است" و دیگری می گفت" این آخر تقوی ست."
4- چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است."
5- در باغ پدرم 2 قفس هست. در یکی شیری ست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید" بامدادت خوش، ای برادر زندانی."
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط مجید |
آرشیو نظرات
1-زيبايي در فرا رفتن از روز مرگي هاست (ورنرهنته)
2-گر زماني دراز به اعماق نگاه کني آنگاه اعماق هم به درون تو نظر مي اندازد (نيچه)
3-براي کسي که شگفت زده ي خودنيست معجزه اي وجود ندارد(اشتنباخ)
4-اگر دريچه هاي ادراک شسته بودند انسان همه چيز را همان گونه که هست مي ديد : بي انتها (بليک)
5- طبيعت را نمي توان مجبور کرد (گوت گلمرت)
6-شب آنگاه زيباست که نوررا باور داشته باشي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مجید |
آرشیو نظرات
بخونید حالشو ببرید نامه های عاشقانه ی یک پیامبر.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مجید |
گفتم دوست دارم گفت خفه شو.گفتم عاشقتم گفت خفه شو.گفتم نگات منو کشته گفت خفه شو.گفتم ميگيرمت گفت راست ميگي؟گفتم خفه .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مجید |
چکاوک
مي توان رشته ي اين چنگ گسست.
مي توان کاسه ي آن تار شکست.
مي توان فرمان داد:
-"هاي!
اي طبل گران ،
زين پس خاموش بمان!"
به چکاوک اما
نتوان گفت : مخوان !
فريدون مشيري